...The End


 

 

 

 

 

 
شنبه ٢٦ خرداد ،۱۳۸٦¤
 

آتش زهد و ریا خرمن دین خاهد سوخت
حافظ این خرقه‌ی پشمینه بینداز و برو


        
 

 

 
پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦¤
 

هوا سرد بود


        
 

 

 
شنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٦¤
 

من...تمامش می‌کنم...


        
 

 

 
یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦¤
 

حرفا‌یتان برایم عین حقیقت خاهد بود٬ فقط بگذارید هر از گاهی بخندم.


        
 

 

 
شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦¤
 

برای ما که به خدا ایمان نداریم٬ عدالت تمام و کمال لازم است
و الا نومیدی است و بس


        
 

 

 
پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦¤
 

ـ از همان موقعی که نوشتی٬ دانستم که نمی‌خاهی واقعیت داشته‌ باشد.

حرفی بزنم؟ انکار آن کنم؟‌باورت نمی‌شود اگر بگویم نمی‌دانم٬ نمی‌دانستم٬
باور خودم هم نمی‌شود٬ هیچ!حتا یک لبخند٬ دوست دارم بنویسم لبخند٬
تو نخان٬ تو نخند٬ حالا که دیگر واقعیت ندارد٬ گذشت٬ ننوشم٬ واقعیت داشت؟ نداشت.

ـ هرگز دروغی نگفته‌ای٬ اما توانستی همه را با عشق به من دهی٬ بی آن که عاشق باشی.....
و حالا فقط کافیست که کمی بی‌رحم باشم٬ آن وقت دیگر نه‌می‌توانی جلوی اشک‌هایت را بگیری و نه جلوی مرا که دوست دارم با اشک‌های تو.....بنویس ٬ بنویس آخرین لحظه٬ همه را بنویس٬ بنویس چه خوب٬ چه بد.


        
 

 

 
دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦¤
 

it was mine    


        
 

 

 
پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦¤
 

بر لبان تو محکومیت خود را خاندم.


        
 

 

 
پنجشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸٥¤
 

معشوقه‌ام کردند.


        
 

 

 
شنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸٥¤
 

 
نه نجاتم می‌دهند
نه مانع من می‌شوند
می‌ترسم از کسانی که منتظر من هستند.


        
 

 

 
شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥¤
 

حالا که می‌شماری٬ بشمار
فرقی نمی‌کند.


        
 

 

 
شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥¤
 

حالا که می‌شماری٬ بشمار
فرقی نمی‌کند.


        
 

 

 
جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥¤
 

 

یکی بیش‌تر٬
دو‌ تا بیش‌تر٬
سه‌‌ تا...


        
 

 

 
سه‌شنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٥¤
 
تیک٬ تاک
می‌گوید پس همه چیز جز تیک‌تاک٬ خنده‌ام می‌گیرد٬ به همان اندازه بی‌ربط٬ نخند٬ نخند٬
راست است٬ بیدار نمی‌شوی٬ خاب نمی‌بینی٬ نخند٬ می‌فروشم٬ هر چه را که بخاهم٬ می‌فروشم٬ به قیمت هر چه‌ که بخاهم٬‌ همان‌طوری که خاسته بودی٬ در تاریکی می‌نویسم٬
نمی‌خاهم ببینم‌٬ نمی‌نویسم٬ گریه‌می‌کنم٬ با همان آهنگ همیشگی٬ برای من است٬ من٬
من٬ مثل من است٬ بعد فریاد‌هایش صدایش می‌لرزد٬ نخند٬ در‌ آغوشت نخاهم بود٬ تمام وجود
من می‌لرزد؟ یاد گنجشک می‌افتی؟ به جهنم٬ فرصتش را نداشتی که تمام بدی‌ها را در حقم
کنی٬ و من افتخارش را٬ نخند٬ خیره شده‌ای که چه؟ دیگر نمی‌خابم.
کدامین حوض نقاشی؟

        
 

 

 
شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٥¤
 

 Adresse unknown


        
 

 

 
شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٥¤
 

 

             love is not the end
but a means to the end
 ....
 


        
 

 

 
سه‌شنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٥¤
 

و فصل٬ فصل کلاغ‌ان‌یست که در سپیدی برف
دم از سیاهی بزنند. 


        
 

 

 
یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥¤
 

هر آن‌چه را محکوم کنی٬ از دست می‌دهی.
                                          
                                                  (شکس‌پیر)


        
 

 

 
پنجشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٥¤
 

 

آن روزی که داشت قدم می‌زد و فکر می‌کرد که چگونه است که باز تنها‌ست٬ من بودم. طوری نفس می‌کشید که هر بار سکوت می‌کردم٬ به گمان این که می‌خاهد چیزی بگوید٬ اما هیچ نگفت. قدم‌هایش را می‌شمردم و درست زمانی که قدم‌هایش به صفر رسید٬
ایستاد و نوشت: اگر.
بعد آن اگر‌ها را می‌شمردم٬ اما دیگر چیزی ننوشت٬ رفت.

غرض نقشی‌ست کز او باز ماند. می‌دانی حالا که می‌نویسم٬ تنها برای رهایی‌ست.
اما این نقش٬ بیایانی ترک خورده که تنها برف برف برف٬ آرزوی اوست.
خود این نقش از شادی‌اش به من می‌گوید٬ از عشقی که دارد و با چشمان گلی‌اش به من خیره می‌شود تا باورش کنم٬ چشم‌هایی که به صورت انسان خیره می‌شوند بی آن‌که نگاه کنند.
یاد قلم‌دانی می‌افتم که نقش‌هایی داشت٬ نه‌مرده٬ نه‌زنده.
و من از ابتدا می‌ترسیدم از ترک‌های بیایانی که آرزوی برف داشت نه باران٬ نمی‌دانم٬ یا شاید از تکه‌ی بیابانی که جزئی از وجود موجودی باشد٬ موجودی با این نقش‌ها.
از ابتدا می‌دانستم٬ این بیابان و نقش‌هایی‌ست که باید این ترک‌ها را می‌داشت.


        
 

 

  آرشيو
پست الكترونيكي